پارمیسپارمیس، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

دختر نازم پارمیس

مهمونی خونه دایی محمد

امشب خونه دایی مامان دایی (محمد) بودیم خاله و مادر بزرگ منم بودن خیلی خوش گذشت خیلییییی بهشون زحمت دادیم اخر شب هم الهام جون زحمت کشید این عکسارو گرفت برای ما هم فرستاد عکسا خوشگل شدن اما بچه هامون ناناز ترن هر کدومشون یه خوشگلی دارن واقعا(تعریف از بچه خود نباشه البته کلا بچه ها فرشته هستن) امروز هم پارمیس تیریپ بچه داری برداشته بود تو خونه بهش شیر میداد میبردش دستشویی بعد شلوار پاش میکرد بعد میبردش رو تخت پتو مینداخت روش منم بادیدن این صحنه ها کلی کیف میکردم احساس میکردم چقدر زود داره بزرگ میشه و من نمیفهمم خدایا شکرت برای وجود دخترم خدایا همه بچه ها رو سالم و صالح نگه دار خدایا........ ...
13 ارديبهشت 1393

سالگرد ازدواج

امروز چهارمین سالگرد عروسیمون هست چقدر زود گذشت اون روزها     وخدا رو شکر به خاطر ثمره عشمون پارمیس عزیزم   ...
9 ارديبهشت 1393

اخم نکن

اَخم نَکُن! کودکم،  چهره اَت  آسمانِ آبی من است. نازَنین، خنده ات صبح آفتابی من است. اَخم می کنی و باغِ سینه اَم  خالی از گل و گیاه می شود. جانِ من، که آسمانِ صاف بود،  ابر می شود، سیاه می شود. باز شو، شِکُفته باش، مثل روی آفتاب و روی ماه. کودک عزیز من، بخند:  ...
9 ارديبهشت 1393

فرار پارمیس

این جیگیلی من موقع لباس و پوشک کردن بازیش میگیره و فرار میکنه از دستم رفتم دنبالش دیدم پاهاشو برده بالا رو دیوار گذاشته برای خودش یه چیزهایی میگفت.................. ...
1 ارديبهشت 1393

مسافرت

روزای اخر فرودین رفتیم شمال نزدیک نوشهر تقریبا بودیم هوا زیاد خوب نبود ولی خب خوش گذشت جاتون خالی بعضی موقع ها تو ماشین میخوابیدی از بس خسته میکردی خودتو میزاشتی منم یه استراحتی بکنم ولی من خیلی حالم بد میشه تو ماشین مخصوصا تو جاده ای مثل چالوس که پیچ واپیچ هست همش حالت تهوع داشتم فشارم پایین بود تو هم از سر و کولم بالا میرفتی ...
1 ارديبهشت 1393

پسر دایی مامان

شنبه 23 فروردین پسر دایی مامان به دنیا اومد ماشالله خیلی ناز بود اقا مهرزاد از الان دلم براش تنگ شد خدا حفظش کنه عزیز دل رو............. ...
25 فروردين 1393